آن مرد نحار
کنید"
همه بدیهیات من وتورا که از صبح تاشب توی این شلوغ بازار قرن بیست ویکم به
تکاپو می کشاندگاهی لازم است کسی به چالش بکشد
؛بدیهیاتی که بعضی هایشان معلوم نیست از کجا آمده اند ؛بدیهیاتی که از جنس
یقین نیستند ؛پر شک وتردیدند .کافی است یکی بیاید ویک علامت سوال بزرگ بگذارد
جلوی همه شان ؛
مردی شتابان از دوردست شهر
برای من به آذر خش می مانست؛تعوی آیه های یاسین.وقتی می آمد؛دوان
دوان؛وسط تاریکی ها وروزمره گی های مردم شهری که بدیهیاتشان معلوم نبود از
کجا آمده است .می آمد که با چند جمله ساده،مردم شهرش را به چالش بکشد."اخر
چرا بنده خدایی نشوم که خلبق کرده مرا وعاقبت هم به سوی او باز می گردم "
مو ضوع به همین سادگی بود کاش می فهمیدند .کاش می فهمیدیم"آیا به جای او
بنده خدایانی بشوم که اگر خدای رحمن بخواهد آسیبی به من برساند نه شفاعتشان
فایده ای به حالم دارد ونه می توانند نجاتم بدهند؟من چه آشکارا گمراهم اگر چنین
کنم"ما چه آشکارا گمراهیم حبیب !من همه اش در حسرت آن لحظه توام حبیب که
کسی در گوشت گفت " ادخل الجنهبفرمایید بهشت !که حتی چگونه رفتنت را هم
قرآن بازگو نمیکند واگر توی قصص النبیا نمی خواندم نمی دانستم"اورا آنچنان
بزدندوشکنجه کردند که بمرد "در حسرت آنکه حتی توی بهشت هم نگران مردم
شهرت بودی" "ای کاشض قوم من می دانستند که پروردگارم چطور آمرزید مرا ودر
زمره عزیز شدگان قرار داد"
همه بدیهیات من و تورا که ا ز صبح تا شبتوی این شلوغ بازار قرن بیست ویکم که به
تکاپو وتقلایمان می کشاند لازم است کسی به چالش بکشد؛مردی از دیار حبیب
"گویند آن شهر را انطاکیه نام بود از زمین موصل وملکی بت پرست بود .حق تعالی
سهئ پیغ۷مبر بفرستاد .یک سال پیوسته دعوی حق کردند ؛آن قوم ایمان نیاوردند
وجمع شدند تا پیامبران را هلاک کنند.
حبیب نجار بیامد تا یاری کند پیامبران را ؛مردی پارسا .غریب بود ..."
وجاالقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم
اتبعوا المرسلین