پیله های بی پروانه
از کساددش بیمناکید وخانه هایی را که خوش می دارید ،نزد شما از خدا وپیامبرش
وجهاد در راه وی دوست داشتنی تر است ،پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را به
اجرا در آورد خدا هر گز فاسقانه را هدایت نمی کند (سوره توبه/۲۴)
قصه پرواز قصه دل بریدن ودل کندن از پیله است هر که بیشتر دل می کند ،بیشتر اوج
می گیرد زودتر می رسد ،بهتر می رسد .مانده من وتو بگردیم جنس این پیله
ها را بشناسیم .تار وپود هایش را بشکافیم؛پول،خانه ماشین ،لباس، شهرت
،مدرک، مقام ،خانواده...
چشم توی چشم آقا بود گفت "آقا این اسبم که از آن اسبهای چابگ وبی نظیر است
،این کیسه های در هم ودینار "آقا نگاهش کردند وآه کشیدند "اسبت را می خواهیم
چه کار عبدالله ؟!خودت را می خواهیم"خودش را از آقا دریغ کرد پیله هایش خیلی
ضخیم بود انگار.پرواز یادش فته بود اسمش عبدالله بن حر جعفی بود یا شاید هم
Secretبود و...
از خیمه آقا برگشت ،بال گرفته بود .چشم هاش از شوق می در خشید تا همین چند
لحظه پیش اکراه داشت که با حسین بن علی(ع) روبرو شود اما حالا ...بانو با تعجب
پرسید "اقا چه گفتند مگر ؟چه وعدهای چه قولی به تو داده اند که بال در آورده ای
؟!"مرد که با شوق دور دستها رات می نتگریست جواب داد "آقا گفتند خونت در راه ما
ریخته خواهد شد"مرد پیله اش را همان جا با اولین نگاه توی خیمه آقا شکافته بود
اسمش زهیر بن قین بود.
هر سال محرم که میرسد کسی انگار در من می آشوبد ،کسی انگار خاطره پرواز را
به یادم می آورد کسی بارقه هایی از نور را از لا به لای این تار وپود ها به این پیله
تاریک می تاباند .با من چه باید بکنید که پیله ام آنقدر ضخیم شده که شوق پرواز را
در من خشکانده است ؟!بااین ئهمه ريالاز من ناامید نشوید آقا!از همه این منزلها
منتظرم بمانید .من بالاخره یک روز همه این لایه های ضخ۹یم را می شکافم وبال می
گیرم ؛تا اوج؛تا نور ؛تا شما...