نا شناور
نا شناور
اول چيزى كه شكست، سكوت بود،
و كودكان، به تمامى، از خير صيد خويش گذشتند، و يكپارچه فرياد!
و داشت دلها نيز میشكست، كه شناورى از خود گذشت، و خود را به دريا افكند، و وى را نجات!
پدرم او را به دامن گرفت، و گفت: كودكم! تو را، دستانت رهايى داد!
اگر اين دستان خود را بالا نمىگرفتى، كدامين كس مىتوانست، فهم كند، كه دستخوش هلاك مىباشى؟!
و هم به ياد دار كه: اين دنيا، بحرى پرآشوب است، و خطر هلاك بيش، پس، دستانت هميشه به دعا، و به
آسمان بلند باشد!
كه به حتم نجات خواهى يافت!
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ ساعت 9:1 توسط Secret
|