نا شناور

اول چيزى كه شكست، سكوت بود،

و كودكان، به تمامى، از خير صيد خويش گذشتند، و يكپارچه فرياد!

و داشت دلها نيز میشكست، كه شناورى از خود گذشت، و خود را به دريا افكند، و وى را نجات!

پدرم او را به دامن گرفت، و گفت: كودكم! تو را، دستانت رهايى داد!

اگر اين دستان خود را بالا نمىگرفتى، كدامين كس مىتوانست، فهم كند، كه دستخوش هلاك مىباشى؟!

و هم به ياد دار كه: اين دنيا، بحرى پرآشوب است، و خطر هلاك بيش، پس، دستانت هميشه به دعا، و به

آسمان بلند باشد!

كه به حتم نجات خواهى يافت!

  • نيست ناقص را كمالى بهتر از اظهار عجز دستگير ناشناور، دست بالا كردن است

  •